پخش زنده
امروز: -
سال گذشته در همین روزها بود که کام مردم ایران از شنیدن خبر سقوط بالگرد رئیس جمهور محبوبشان آیت الله سید ابراهیم رئیسی تلخ شد.

به گزارش خبرگزاری صداوسیمای مرکز آذربایجان شرقی، آن روز مردم ایران رئیس جمهور مکتبی و انقلابی دکتر سید ابراهیم رئیسی و همراهان همدل او را از دست دادند؛ دولتمردانی که دیگر تکرار نخواهند شد.
آن روز، روز شلوغی بود. آیتالله دکتر رئیسی برای افتتاح سد قیز قلعهسیبه آذربایجان شرقی سفر کرده بود. سفر مهمی بود و شخصیتهای زیادی همراه رئیسجمهور بودند ازجمله آیتالله آلهاشم، نماینده ولی فقیه در استان و امامجمعه تبریز، دکتر رحمتی استاندار جوان و کاربلد آذربایجان شرقی و دکتر امیرعبداللهیان وزیر امور خارجه.
شیفتم تمام شده بود و در راه خانه بودم. در جادهها، نیروهای امنیتی حضور داشتند و همه چیز طبق برنامه پیش میرفت. به اخبار گوش میدادم که ناگهان خبری به گوشم رسید که تمام وجودم را لرزاند: «بالگرد رئیسجمهور در کوههای اطراف ورزقان سقوط کرده است!» دلم از جا کنده شد. ابتدا فکر کردم که شایعه است، ولی بعد از تماسهای متعدد با دوستان و همکاران، مطمئن شدم که اتفاقی افتاده است. چند نفر با من تماس گرفتند و به دنبال جزئیات بیشتری از این حادثه بودند. سعی کردم که آنها را آرام کنم و گفتم: «انشاءالله خیر است.»، اما هر چه میگذشت، نگرانی در دلم بیشتر میشد.
ذهنم همچنان درگیر آن خبر بود. در محافل ومجالس مختلف صحبتها حول خطرات منطقه ورزقان میچرخید. سخت گذر بودن منطقه و وجود حیوانات وحشی نگرانیها را بیشتر کرده بود. این اخبار، اضطراب را در دل من دو چندان میکرد.
وقتی به خانه رسیدم، دیگر تمام تمرکزم روی پیگیری اخبار بود. هر لحظه که میگذشت، شرایط سختتر به نظر میرسید. احساس میکردم که در یک وضعیت بحرانی قرار دارم. دلم نگران بود و نمیتوانستم در برابر این حادثه بیتفاوت بمانم. تصمیم گرفتم خودم به منطقه بروم. با آقای محمدباقر ارجمندی، معاون خبر تماس گرفتم و آمادگی خود را برای اعزام اعلام کردم. بلافاصله تأیید شد و من در اولین فرصت راهی منطقه شدم.
حدود ساعت ۲۳ شب به محل حادثه رسیدم. هنوز از خستگی راه بیرون نیامده بودم که چشمم به چهره آشنایی افتاد؛ آقای اکبر رضایی، مدیرکل صداوسیمای مرکز آذربایجان شرقی در صحنه حاضر بود.
در آن تاریکی و اضطراب، دیدن او که بیوقفه پیگیر اطلاعرسانی دقیق و لحظهبهلحظه بود، برایم آرامش و انگیزهای دوچندان داشت بلکه به ما، به عنوان خبرنگاران میدانی، احساس مسئولیتی عمیقتر بخشید. در دل گفتم: وقتی مدیری تا این اندازه در کنار ماست، ما نیز باید تا آخرین توان، در کنار مردم بمانیم.
میگفتند حاجآقا آلهاشم زنده است تماس گرفته و گفته صدای آمبولانسها را میشنود، اما حال خوبی ندارد. این خبر جرقهای از امید را در دلم روشن کرد. در ارتباطهای زنده، همین امید را به مردم نیز منتقل کردم و نتوانستم فقط منتظر بمانم. با دوستان خود تصمیم گرفتیم خودمان دستبهکار شویم، آنها را پیدا کنیم و خبر زنده بودنش را به مردم برسانیم.
قبل از رفتن به دل کوه، با سردار پورجمشیدیان تماس گرفتم تا اجازه بگیرم. وضعیت منطقه به قدری خطرناک و سخت گذر بود که هیچکس بدون مجوز نمیتوانست وارد آنجا شود. بعد از دریافت اجازه از وی، با همکارانم آقای سلیمان زمانی، تصویربردار، و آقای اسد حمزهزاده، مسئول ارتباط زنده، تصمیم گرفتیم که به دل کوه بزنیم و به دنبال سرنخهایی از حادثه بگردیم.
وقتی وارد کوه شدم، زمین لغزنده و سنگلاخی بود. ناگهان در یک لحظه سر خوردم و به ته کوه افتادم.
در همان لحظه که احساس کردم جانم در خطر است و مرگ را دیدم تصمیم گرفتم به خانه زنگ بزنم. یادم میآید که به خانوادهام گفتم: منتظر من نباشید، شاید آنتندهی نداشته باشم اینطور گفتم اگر هم بمیرم، تا زمانی که جنازهام باز میگردد دلواپس نباشند. این کلمات را با دلی پر از اضطراب و دلتنگی گفتم...
شب ۳۱ اردیبهشت روز تولدم بود. در حالی که در دل کوه، مرگ را در آغوش گرفته بودم و مهم یافتن عزیزانمان بود.
بعد از چند ساعت تلاش بیوقفه در مسیر سخت و ناهموار کوهستان، ناگهان صدای حیوانات وحشی را از پشت سرم شنیدم. قلبم از ترس تندتر میزد. احساس میکردم که به من نزدیک میشوند. در دل شب و در آن شرایط دشوار، به سرعت به سمت بالا دویدم. اما زمین لیز بود و هر لحظه خطر سقوط بیشتر میشد.
یک لحظه شاخهای را گرفتم، اما همان شاخه هم شکست. بهطور معجزهآسا تنه درختی مرا نگه داشت. به سختی خود را از زمین بلند کردم و چند دقیقهای در میان شاخههای درخت پناه گرفتم. صداهای وحشیانه هنوز به گوش میرسید، اما توانستم خود را جمع کنم و به حرکت ادامه دهم.
پس از ساعاتی جستوجو به محل سقوط بالگرد رسیدیم؛ جایی که بالگرد رئیسجمهور تکهتکه شده بود. امیدم ناگهان فرو ریخت. صحنه، سنگین و باورنکردنی بود؛ دیگر نه رئیسجمهوری مانده بود، نه امامجمعه و نه وزیر خارجه... همگی در راه خدمت، جانشان را فدای وطن کرده بودند اما در دل یک ایران حماسه ماندگار شدند.
دقایقی مات و مبهوت ایستادم، با دلی سنگین و چشمانی پر از اشک. خودم را جمع کردم و برای مردم گزارش دادم، اما بغض راه گلویم را بسته بود. آنچه برایم ماند، دلتنگی بود و یک آرزو: که ای کاش من هم روزی چون این بزرگمردان، جانم را در راه مردم و میهن فدا کنم. اما شهادت، پاداش دلهایی است که پیش از مرگ، شهید شدهاند... شاید خدا مرا هم بپذیرد.

تجلیل پدر شهید آیت الله آل هاشم از حسین عبدی نخستین خبرنگار جهادی حاضر در حادثه بالگرد شهدای خدمت