پخش زنده
امروز: -
وقتی صدای انفجار در میناب پیچید، هنوز خیلیها نمیدانستند چه اتفاقی افتاده است. اما برای نجاتگر داوطلب هلالاحمر، همان صدا کافی بود تا به میدان برود. چند دقیقه بعد، او در میان دود، جمعیت نگران و آوار ساختمانی ایستاده بود؛ جایی که کیفهای مدرسه، کفشهای خونآلود و دفترهای مشق، نشانههایی از کودکانی بود که زیر آوار مانده بودند.

به گزارش خبرگزاری صداوسیما آن روز برای ابوالفضل حیدری مثل بسیاری از روزهای دیگر شروع شده بود. او در خانه بود. اما ناگهان صدایی مهیب سکوت شهر را شکست؛ صدایی که از همان لحظه همه چیز را تغییر داد. ابوالفضل حیدری دو سال است که به عنوان نجاتگر داوطلب در جمعیت هلالاحمر میناب فعالیت میکند. تجربه حوادث مختلف را دارد، اما آنچه در آن روز دید برایش متفاوت بود: «لحظهای که جنگ شروع شد، خانه بودم. ناگهان صدای انفجار خیلی شدیدی آمد. از خانه بیرون رفتم و دیدم دود زیادی بلند شده است. همان موقع فهمیدم که حادثه بزرگی رخ داده. چند دقیقه بعد از اداره تماس گرفتند و گفتند سریع خودت را برسان.»
حرکت به سمت حادثه
خیلی طول نکشید که او خودش را به ساختمان جمعیت رساند. در چنین لحظاتی همه چیز سریع و بیوقفه پیش میرود؛ تحویل گرفتن تجهیزات، تشکیل تیمها و حرکت به سمت محل حادثه. حیدری و دیگر امدادگران میدانستند هر دقیقه تأخیر میتواند سرنوشت انسانهایی را تغییر دهد. او روایت میکند: «سریع خودم را به اداره رساندم. مسئولمان تجهیزات را به ما تحویل داد و بلافاصله حرکت کردیم. وقتی به محل حادثه رسیدیم، آتشنشانی هم تازه رسیده بود. مردم زیادی جمع شده بودند و خیلیها حتی قبل از رسیدن ما شروع کرده بودند به کمک کردن. در مدرسه شجره طیبه، هنوز غبار و دود غلیظی همه جا را فرا گرفته بود. ساختمان مدرسه در سکوتی سنگین فرو ریخته بود، در حیاط مدرسه، دفترها، کیفها، کفشهای کوچک و نیمکتهای شکسته پراکنده بودند؛ تصاویری که نشان میداد حمله درست زمانی رخ داده که بچهها سر کلاس درس بودهاند.»
والدینی که میان دود و آوار میدویدند
صحنهای که امدادگران در همان دقایق اول دیدند، پر از آشفتگی و اضطراب بود. دود در هوا پیچیده بود و مردم نگران به دنبال عزیزانشان میگشتند. در میان مصدومان، خانوادههایی بودند که فرزندانشان در همان محل حضور داشتند: «والدین بچهها آنجا بودند. خیلیهایشان زخمیشده بودند. بعضی از بچهها هم ترکش خورده بودند. صحنه خیلی شلوغ بود. ما سریع شروع کردیم به رسیدگی به مصدومان و با کمک اورژانس آنها را منتقل کردیم. بعد هم یک تیم تشکیل دادیم برای آواربرداری. مهمترین وظیفه ما، ایجاد راهی برای دسترسی به زیر آوار بود. با هر قطعه سنگی که کنار میزدیم، این امید در دل داشتیم که شاید کودکی زنده پیدا کنیم، اما همزمان ترسی عمیق از دیر رسیدن همراهمان بود. گاه پیکرهای کوچک و بیجان دانشآموزان از زیر آوار نمایان میشد که قلب همه ما را به درد میآورد.»
آواربرداری در میان چشمهای منتظر
کار آواربرداری ساعتها ادامه داشت. امدادگران و مردم شانهبهشانه هم کار میکردند. هر کسی تلاش میکرد شاید بتواند نشانهای از عزیزانش پیدا کند. در میان آوارها، چیزهایی پیدا میشد که دل هر کسی را میلرزاند: «بدون توقف تا روز بعد آواربرداری انجام میدادیم. مردم هم کمک میکردند. هیچکس محل را ترک نکرد؛ نه نیروهای امدادی، نه مردم محلی و نه خانوادههایی که با چشمانی اشکبار کنار آوار نشسته بودند. آنها مدام میپرسیدند: «فقط به ما بگویید فرزندمان کجاست… زنده است یا نه؟ همانطور که آوارها را کنار میزدیم، کیفهای مدرسه بچهها را میدیدیم. خانوادهها میآمدند و کیفها را نگاه میکردند تا ببینند برای بچه خودشان است یا نه. کفشهای خونی پیدا میکردیم. دفترهای مدرسه را از زیر خاک بیرون میآوردیم. خانوادهها میآمدند و دفترها را ورق میزدند. وقتی اسم بچهشان را میدیدند، میفهمیدند که بچه زیر آوار مانده است. صحنه خیلی تلخی بود.»
صحنههایی که فراموش نمیشوند
برای حیدری، یکی از تلخترین لحظات همان روز، دیدن کودکانی بود که موج انفجار آنها را دچار آسیبهای شدید کرده بود. او با صدایی آرامتر میگوید: «برای من تلخترین صحنه بچههایی بودند که لباس نداشتند و موهایشان ریخته بود. موج انفجار باعث شده بود اینطور شوند. واقعاً صحنه وحشتناکی بود. چند نفر هم که نزدیک دیوار مدرسه بودند، موج انفجار آنها را چسبانده بود به دیوار. وقتی آن صحنهها را میدیدیم واقعاً سخت بود، اما باید ادامه میدادیم، چون شاید هنوز کسی زنده زیر آوار مانده باشد.»
بازگشت کوتاه و آمادهباش دوباره
بعد از ساعتها کار بیوقفه، تیمهای امدادی برای مدتی کوتاه به پایگاه بازگشتند. اما عملیات هنوز تمام نشده بود. چند ساعت بعد خبر رسید که هنوز تعدادی مفقود هستند: «بعد از آواربرداری به اداره برگشتیم و در حالت آمادهباش بودیم. از فرمانداری اعلام کردند که هنوز تعدادی مفقودالاثر هستند. دوباره تجهیزات برداشتیم و به محل حادثه برگشتیم تا جستوجو را ادامه دهیم.»
کشف بقایای موشک
در ادامه عملیات، امدادگران با نشانهای روبهرو شدند که نشان میداد شدت انفجار چقدر زیاد بوده است. قطعهای از موشک در زیر زمین فرو رفته بود: «یک تکه از موشک پیدا کردیم که داخل زمین فرو رفته بود. خیلی با دقت دور آن را خالی کردیم. کار خطرناکی بود و باید خیلی احتیاط میکردیم.».
اما آنچه بعد از آن پیدا شد، صحنهای بود که هیچ امدادگری دوست ندارد با آن روبهرو شود.
او میگوید: «در همان قسمت پیکرهای تکهتکه شده پیدا کردیم. واقعاً صحنه وحشتناکی بود. حتی برای ما که سالها در عملیات هستیم، دیدن چنین چیزی خیلی سخت است. در پایان عملیات، وقتی آمار نهایی اعلام شد، سکوتی سنگین همه را فرا گرفت. ۱۶۸ شهید؛ از دانشآموزان و معلمان. آن روز، نه فقط یک حادثه، بلکه زخمی عمیق بر پیکر شهر و خاطرهای فراموشنشدنی برای همه نجاتگران باقی گذاشت.»
اولین تجربه جنگ
برای بسیاری از امدادگران میناب، این عملیات اولین مواجهه واقعی با شرایط جنگی بود. تجربهای که با حوادث معمول بسیار متفاوت است. حیدری هم تا پیش از آن، جنگ را فقط از تلویزیون دیده بود: «من هیچ تجربهای از جنگ نداشتم. در جنگ ۱۲ روزه هم در تهران نبودیم. این چند روز اولین تجربه واقعی من از جنگ بود.»
مسئولیتی که با یک لباس آغاز میشود
با وجود تمام سختیها و صحنههای تلخ، حیدری میگوید هیچوقت به عقبنشینی فکر نکرده است. برای او پوشیدن لباس هلالاحمر به معنای پذیرفتن یک مسئولیت بزرگ است. مسئولیتی که در سختترین لحظهها معنا پیدا میکند: از همان روزی که قبول کردیم لباس هلالاحمر را بپوشیم، به خودمان قول دادیم هر جا کسی احساس نیاز کرد، اولین کسانی باشیم که خودمان را به او میرسانیم. ما برای همین کار آمدهایم. هیچ ترسی نداریم و همیشه پای کار هستیم.