پخش زنده
امروز: -
در یادداشتی از زندهیاد اصغر دادبه، یک سفر فرهنگی به جزیره ابوموسی به تجربهای عمیق از پیوند نام، سرزمین و هویت بدل میشود؛ روایتی که در نهایت به سرودهای در ستایش خلیج فارس و غرور جوانان ایرانی میانجامد.

به گزارش خبرگزاری صدا وسیما؛ در روزگاری که واژه «وطن» بیش از همیشه در جان ایرانیان طنین انداخته و مرزهای جغرافیا با عواطف و خاطرهها درهم تنیدهاند، بازخوانی روایتهایی از دل تجربههای زیسته اهل فرهنگ، معنایی دوچندان مییابد. یادداشت پیشرو از زندهیاد استاد اصغر دادبه، نهتنها بازگویی یک سفر و یک خاطره، بلکه تصویری است از پیوند عمیق نامها، سرزمین و احساس تعلق؛ روایتی که در آن «ایران» نه صرفا یک جغرافیا که تکهای از جان مردمانش است.
در ادامه یادداشتی برگرفته از کانال شخصی روانشاد استاد دکتر اصغر دادبه که بیانگر حال و هوای این روزهای ایران است را بخوانید:
«چند سال پیش (اردیبهشت سال ۱۳۹۲) به همراه دوست فاضل و شاعر خوشسخن حسن قریبی، نیز با تنیچند از فرهنگیان هرمزگان، که آفت نسیان نامهای عزیزشان را از خاطرم بردهاست به جزیره ابوموسی رفتیم برای یک سخنرانی به مناسبت افتتاح کتابخانه شعبه دانشگاه پیام نور در آن جزیره. نخستین چیزی که نظرم را جلب کرد نام جزیره بود؛ ابوموسی! پهنهٔ گستردهٔ ایران بزرگ را به یاد آوردم و این نام را غریب یافتم. به جستوجو برخاستم. بدین نتیجه رسیدم که:
نام جزیره طبق اسناد و نقشههای تاریخی «بوموو (BoumOuw» یعنی «جای آب» بوده. همچنین با نام «بومسوز» یا «بوموسو (BoumSou)»، یعنی «بوم سبز» یا «سرزمین سرسبز» (جزء اول، «بوم» است و جزء آخر «سو» صورتی است از «سوز» به معنی «سبز» (۲). با گذشت زمان و با حضور عربها در میان ایرانیان آن منطقه، بخش اول «بوم» یعنی «بو» به «ابو» و بخش دوم یعنی «موسو» به «موسی» تبدیل شدهاست.
دومین روز اقامتمان، دهمین روز اردیبهشت بود؛ روز ملی خلیج فارس. مراسمی برپاشد. بخشی از آن مراسم چشمگیر و تکاندهنده بود: جوانان دانشجو و دانشآموز، به همراه دیگر حاضران، در فضایی اطراف دریای پارس، دست در دست هم حلقه زده بودند و سینهها سپر ساخته تا به زبان حال فریاد برآورند که گرداگرد ایران حلقه میزنیم، در برابر دشمن سینه سپر میکنیم و با همه وجود به دفاع از آب و خاک و ارزشهای خود، برمیخیزیم. ما هم به این جمع پیوستیم و این حرکت نمادین در من، که شاعر هم نیستم، اما با شعر زندگی میکنم، بداهه تاثیری ژرف برجاینهاد. احساس کردم که شوری در من پدیدآمدهاست؛ شوری که فرمان میدهد: بگو، بسرای! به یاد دارم که این بیت در ذهنم شکلگرفت:
به حکم حب وطن هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
خوشبختانه چنانکه گفتم شاعری خوشسخن و توانا در کنارم بود، مدد کرد و این است حاصل آن روز فراموشناشدنی:
خلیج فارس به ایرانمان گره خوردهست
به سرزمین نیاکانمان گره خوردهست
به حکم «حُبّ وطن» هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خورده ست
به گونهای که نهاد و نژاد فردوسی
به خاک پاک خراسانمان گره خوردهست
خلیج فارس، خلیج حماسه و غیرت
که با غرور جوانانمان گره خوردهست
بگو به تخمهٔ ضحاک شانه خالی کن
درفش کاوه به ایمانمان گره خوردهست
«هزار دشمنش ار میکنند قصد هلاک»
هزار دست به دستانمان گره خوردهست»
اصفر دادبه»