پخش زنده
امروز: -
آزاده جعفری نویسنده و معاون پژوهش ادارهکل آموزش و پژوهش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان همزمان با چهلم فرشتههای میناب دلنوشتهای را به آنان تقدیم کرد.

به گزارش خبرگزاری صداوسیما، متن کامل دلنوشته این نویسنده و همکار کانون پرورش فکری برای کودکان مدرسه شجره طیبه میناب به شرح زیر است:
عکس بچههای میناب صفحه مانیتور را پُر میکند و زخم کهنه ما دوباره سر باز میکند؛ همهمان گریه میکردیم. او سعی میکرد دستهایش را باز و بازتر کند تا چهل و چندتایمان توی بغلش جا بشویم. چهل و چند دختربچه هشت ساله، در آن خانه قدیمی که مدرسه ما بود ترسان و گریان بودیم. در آن راهروی کوچک، گنجشکهای لرزانی شده بودیم که میخواستیم خودمان را جا بدهیم زیر بال و پر خانم راد معلم کلاس دوممان.
یادم نیست چطور از کلاس کوچکمان که اتاقی بود با طاقچههای گچبری از میان نیمکتها و صندلیهای چسبیده به هم رد شده بودیم و راهپله را که برای آن جمعیت، باریک و تنگ بود پشت سر گذاشته بودیم و توی راهرو، تنگ دل هم میلرزیدیم. هیچکس حتی خانم ناظم و بچههای کلاسهای دیگر در این خاطره نیستند. تمام صحنه آن روز ما بودیم؛ جمع دخترکان کلاس دوم خانم راد و خانم راد که بعد از چند صدای موشک آنجا توی راهرو میان دفتر مدرسه و دو اتاق کلاس اولیها ما را سفت چسبیده بود. خانم معلم سعی میکرد ما را آرام کند تا مادرانمان برسند و با لبخند میگفت شما که گفتید نمیترسید. راست میگفت؛ ساعت اول از بمباران دیروز برایش گفته بودیم و از شجاعتمان. حالا، اما کلا منکر همه چیز شده بودیم. خب ترسیده بودیم مگه قلب ما چقدر بود که طاقت بیاورد و هی هور و هور بریزد و بلرزد.
چهل سال از آن روز میگذرد ما زنان چهلوهشت- نه سالهای هستیم هر کداممان در گوشهای از این دنیا مشغول مادری و معلمی و کاری. بارها پشت غباری از اشک خودمان را دیدهایم که ترسیدهایم؛ از چه؟ نمیدانیم...
چند بار ممکن است این تصویر تکرار شده باشد؟ حداقل دو بار را ما شاهد بودهایم؛ اینبار پشت پردهای از اشک دختران کوچکی را میبینیم که توی نمازخانه مدرسه تنگ هم به معلمی چسبیدهاند که تلاش میکند آرامشان کند. این روزها هزار بار به نهم اسفند برگشتیم؛ معلم شدیم، مادر شدیم و خواستیم دخترانمان را بغل کنیم و از صدا و دود و ترس بیرون بکشیم ولی نتوانستیم. ما ماندیم و زخمی که دوباره سر باز کرده است.
آن روز مادرهای ما رسیدند و آمدند دنبالمان و ما دیگر مدرسه نرفتیم و آن روز، آخرین روز کلاس دوم ما شد.
مادران بچههای میناب هم آمدند ولی بچهها زودتر رفته بودند و دیگر به مدرسه برنگشتند، چون جان نداشتند که برگردند و آن روز، آخرین روز مدرسهشان شد.
حالا ما با زخمی که روی زخم شکوفه میدهد باید سر پا بایستیم و بچههایمان را محکم بغل کنیم و در گوششان از عشق از همدلی از فردا که حتما بهتر است نجوا کنیم و بگوییم چقدر باید زندگی کنند جای بچههای میناب و جای همه بچههایی که رفتهاند باید که زندگی کنند.