• شهروند خبرنگار
  • شهروند خبرنگار آرشیو
امروز: -
  • صفحه نخست
  • سیاسی
  • اقتصادی
  • اجتماعی
  • علمی و فرهنگی
  • استانها
  • بین الملل
  • ورزشی
  • عکس
  • فیلم
  • شهروندخبرنگار
  • رویداد
پخش زنده
امروز: -
پخش زنده
نسخه اصلی
کد خبر: ۵۷۶۲۹۰۷
تاریخ انتشار: ۲۴ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۹
علمی و فرهنگی » کتاب و مطبوعات

«پدافند»؛ داستانی در سوگ دانش آموزان شهید میناب

علی موذنی تازه‌ترین داستان خود را که در سوگ دانش آموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب نوشته است، برای انتشار در اختیار روابط عمومی و امور بین الملل خانه کتاب و ادبیات ایران قرار داد.

«پدافند»؛ داستانی در سوگ دانش آموزان شهید میناب

به گزارش خبرگزاری صدا وسیما، علی موذنی؛ تازه‌ترین داستان کوتاه خود را در سوگ دانش آموزان شهید در حمله دولت تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی به مدرسه شجره طیبه میناب، نوشته است. متن این داستان را که برای انتشار در اختیار روابط عمومی و امور بین‌الملل خانه کتاب و ادبیات ایران قرار گرفته، در ادامه بخوانید:

صوت اول

سلام دوستان. دیشب خونۀ داداش بزرگه‌م افطاری دعوت بودم و یه تجربه‌ای با مونا، نوه‌ش داشتم که فکر می‌کنم با اوضاعی که این روزا داریم، ممکنه به کار شما هم بیاد. محضر مبارکتون این‌که پیش از افطار بحث در مورد حدیث کساء پیش اومد. نمی‌دونم با این حدیث آشنایین یا نه؟ چند وقت پیش به سفارش یکی از دوستان خوندمش. می‌گفت جزء بهترین پدافندهاس. تعبیر جالبیه، نه؟ آیت الله بهاء‌الدینی خوندنشو به مردم دورود سفارش کرده، وقتی کارخونۀ سیمان شهرشون مدام از طرف صدام ملعون بمبارون می‌شده. نتیجه شگفت انگیز بوده. شهر دورود به چشم خلبانی که اسیر شده، دریاچه می‌اومده. مختصات همون مختصات قبلی بوده، اما رادارِ جنگنده شهرو دریاچه نشون می‌داده! از طرف من اصرار که واقعیت داره و از طرف زن داداشم و حامد و زنش انکار که مگه می‌شه؟ داداش وسطو گرفته بود. مونا دقیق گوش می‌داد، اما حرفی نمی‌زد. مثل همیشه سرحال نبود و از سر و کولم بالا نمی‌رفت. دو سه بارم که بهش گفتم عمو رو تحویل نمی‌گیری، با یه لبخند بی رمق نگاشو ازم می‌دزدید، بر خلاف همیشه که پر سر و صدا می‌خندید. وسط بحث بودیم که لعین ابن لعین موشک زد. کل مجموعه لرزید. من یکه خوردم، اما از جا نپریدم، برخلاف برادرزاده‌م که از جا پرید و گفت: حروم زاده‌ها!

داداش گفت: حتما پایگاه بسیجو زده!

پایگاه سر خیابونه. خوشبختانه از قبل تخلیه شده بود. با اون شدت انفجار همین که شیشه‌های خونۀ داداش نشکست، جای شکر داشت. از شوک اولیه که در اومدم، تازه متوجه مونا شدم که دست گذاشته بود روی گوشاش و جیغ می‌کشید و هر چه قدرم که مادرش و زن داداش قربون تصدقش می‌رفتن و می‌گفتن «تموم شد... نترس... دیگه خبری نیس...»، اثر نمی‌کرد. بعدم که نفس کم آورد و از صدا افتاد، لرز افتاد تو تنش. بالاخره داداش تونست کمی نمک بذاره زیر زبونش. زن داداش یه سره «نتانیابو» و «کله زرد» رو نفرین می‌کرد. اشاره کردم کوتاه بیاد و بچه رو سراسیمه‌تر نکنه. نشستم جلوی مونا و دستشو گرفتم. انگار سیم شارژرو بزنی به برق. یه لرزی افتاد تو تنم. گذرا بود البته، اما به من فهموند که بچه چه‌قدر تحت فشاره. تنها نوۀ خونواده‌س. تازه رفته تو نه سال. برای خودش نابغه‌ایه. خودجوش زبان انگلیسی رو یاد گرفته. بدون رفتن به کلاس. به زبان ترکی‌ام مسلطه. با لهجۀ شیرینی‌ام حرف می‌زنه. برام تعریف کرده که وقتی می‌خوایم لج بابا رو در بیاریم، با مامان یه سره ترکی حرف می‌زنیم. نه که ترکی بلد نیست و نمی‌فهمه من و مامان چی می‌گیم، اعصابش خرد می‌شه!

درگوشی ازش پرسیدم: لج مامانتو چه جوری در می‌آری، کلک؟

غش غش خندید و گفت: با بابا انگلیسی حرف می‌زنیم!

زن داداش یه پتو آورد پیچیدیم دورش. گفتم: مثل من نفس عمیق بکش، عموجون!

نفسو چند ثانیه نگه می‌داشتیم و بازدمو آروم می‌دادیم بیرون. به جمع گفتم شما هم همراهی کنین!

با دم و بازدم هم هماهنگ شدیم. حالت سرسام مونا کم و کم‌تر شد، اما لرزشش نه. تلقینی گفتم: داری بهتر می‌شی، عموجون!

این جور موقع‌ها باید رو مخ بچه کار کنیم. غیر مستقیم باشه، بهتره. تاثیرش بیشتره. یه دفعه اشک از چشاش طوری ریخت بیرون که تعجب کردم. گوله گوله. به چه درشتی. زن داداش سرشو گرفت تو بغل، مامانشم دست انداخت دور شونه‌ش. داداش دستشو گرفت و گفت: بابا فدات بشه! این جوری گریه نکن!

مادرش به من گفت: نمی‌دونم بچه‌م تو فیلم دخترای میناب چی دید که از این رو به اون رو شد!

زن داداش گفت: کاش با یه مشاور صحبت کنین!

گفتم: چرا شبا نمی‌برینش تو خیابون؟ غوغائیه! وقتی شهامت همسن و سالای خودشو ببینه که هم بازی می‌کنن هم شعار می‌دن، تاب آوریش می‌ره بالا.

حامد پوزخند زد. گفت: ملت از ترس این که زیر آوار نمونن، می‌ریزن تو خیابونا!

گفتم: کم لطف نباش!

یه دفعه جوشی شد و شروع کرد به غرزدن که کاش آتش بس بشه راحت شیم. این چه وضعیه آخه. روز و شب نداریم. هر روز هر روز یه عده بی گناه یا زیر آوار له و لورده می‌شن یا تیکه تیکه!

اشاره کردم حواست هست جلو بچه چی داری می‌گی!

داداش گفت: آتش بس با این حروم زاده‌ها؟ مگه یه بار آتش بس نکردیم؟ نتیجه‌ش چی شد؟ مجهزتر برگشتن و دارن قوی‌تر می‌زنن...

گفتم: این که نشد کار... پر زور حمله کنن و تا کم آوردن، بیفتن به التماس که آتش بس!

زن داداش دست گذاشت رو پای مونا و گفت: سعی کن جلوی لرزشو بگیری، مامانی!

مونا از لای دندونای کلید شده‌ش گفت: می‌خوام... نمی‌شه...

لرزش پاهاش خیلی شدید بود. خوشبختانه دیگه اشک نمی‌ریخت. دلم می‌خواست یه کاری کنم بچه آروم بشه. اما چه کاری؟ وقتی توی بغل بابا و مامان و مامان بزرگ و بابابزرگش آروم نمی‌شه، من چیکار می‌تونم بکنم؟ یاد تعبیر دوستم از حدیث کساء افتادم: بهترین پدافند! هرچند مطمئن بودم با پوزخند حامد روبه‌رو می‌شم، گفتم: موافقین حدیث کساء بخونیم؟

جا خوردن! حق داشتن. ما خونوادگی آدمای بی اعتقادی نیستیم، ولی همچین رسمی‌ام نداشته‌یم که بشینیم دور هم دعا بخونیم.

حامد پوزخند زد. گفت: تو این هیر و ویر بشینیم حدیث کساء بخونیم!

لحن تحقیر آمیزش باعث شد تند بشم: الان این تنها کاریه که برای آروم کردن مونا به فکر من می‌رسه. مگه این که تو فکر بهتری داشته باشی!

دردسرتون ندم. بالاخره پا شد از خونه زد بیرون به این بهانه که برم یه سر و گوشی آب بدم ببینم چه بلایی سر محل اومده!

داداش و زن داداش عذرخواه نگام کردن. نمی‌دونم داداش به خاطر رفتار بی ادبانۀ حامد بود که گفت «من موافقم. بخونیم...» یا واقعا دلش می‌خواست دست به دعا شیم؟ برای این‌که زن داداش و مادر مونا هم سر ذوق بیان، گفتم: «تضمین پیامبر پشت این حدیثه!»

صوت دوم

برای دوستانی که تو گروه با محتوای حدیث آشنا نیستن، خلاصه‌ای عرض می‌کنم. تو سه صحنه اتفاق می‌افته. صحنۀ اول خونۀ حضرت علی و بانو فاطمه (س). پیامبر می‌ره خونۀ دخترش. حالش خوب نبوده. گویا لرز داشته. شاید از ضعف. شاید از تب. حس من البته این بود که پیامبر غم غربت داشته. دلش گرفته بوده. انگار یاد بانو خدیجه افتاده و حالا اومده سراغ دخترش که حتما نشونه‌های زیادی از مادرش داشته وگرنه می‌تونست بره پیش یکی از همسراش. می‌گه: دخترم، نور چشمم، عبای یمنی منو بیار بنداز روم!

عبای یمنی من!

این جمله نشون می‌ده خونۀ دخترش مثل خونۀ خودش بوده. وسیله یا وسایل شخصی اون جا داشته. پیش خودم این جوری تخیل کردم که حضرت دراز می‌کشه و فاطمه هم عبای یمنی رو می‌کشه روش و قربون تصدقش می‌ره که دردتون به جونم، پدرجان، بلا از وجود مبارکتون دور باشه و پیامبرم از کیف حضور دختر به این خوبی آرامش می‌گیره. نوۀ بزرگ پیامبرم از راه می‌رسه و عطر آشنایی رو که توی خونه پیچیده، به مشام می‌کشه و می‌گه: «به به، بوی عطر پدربزرگ می‌آد!» و می‌پرسه: «رفته یا هست؟»

فاطمه سلام الله علیها با لبخند به وجود مبارک حضرت اشاره می‌کنه تا حسن خودشو با شور و شوق برسونه به پیامبر و در گرمای عبای یمنی با او سهیم بشه. حسین هم با شور و شوق مسیر عطر آگینِ آشنای پدربزرگشو طی می‌کنه تا پیامبر سهمی هم از گرمای عبا نصیب او کنه. بعد هم که حضرت علی و بعد هم بانو فاطمه به زیر عبای پیامبر در می‌آن تا پنج تن آل عبا شکل بگیره. حال پیامبر خوب می‌شه. لرز از تنش می‌ره. غربت رهاش می‌کنه. آخه وفادارتر و قابل اعتمادتر از این جمع براش تو دنیا وجود نداشته. هر کدوم حکم یه کوهو داشته‌ن که پیامبر می‌تونسته با اطمینان بهشون تکیه کنه. این سلسله جبال چنان به وجد می‌آرنش که دست به دعا بلند می‌کنه که خدایا، من دلخوشم به این فامیلی که از گوشت و پوست و خون من ان. بهترین دوستان من، خاص‌ترین یاران من، عزیزتر از اینها کسی برای من نیست. هر چیزی که ناراحتشون کنه، منو ناراحت می‌کنه. هر چیزی که غمگینشون کنه، منو غمگین می‌کنه. دشمنشون دشمن منه و دوستشون دوست من. با هر کی که بخواد باهاشون بجنگه، می‌جنگم و با هر کی که باهاشون در صلح باشه، در صلحم. ازت می‌خوام که لطفت رو در حق ما کامل کنی. رحمت بیکرانت رو بر ما افزون کن و پای برگۀ ورودمون به بهشت رو همین الان مهر و امضاء کن!

دستاشو حلقه می‌کنه دور شونۀ علی و فاطمه و حسن و حسین و می‌گه: خدایا، این جمع پاکن، پاک‌ترشون کن. منزهن، منزه‌ترشون کن. اجازه نده هیچ نوع پلیدی و ناپاکی به وجود مبارکشون حتی نزدیک بشه!

صوت سوم

صحنۀ دوم عرش خداوندیه. دعای پیامبر شنیده شده. حضرت جبرییل و کثیری از فرشته‌ها در محضر بی نظیر خداوند جمعن. خدا دلیل خلقت جهان هستی رو براشون این طور روایت می‌کنه که از آسمونا و زمین بگیرین تا خورشید و ماه و فلک و هر چیزی که آفریده‌م، از سر محبتم نسبت به این پنج نفریه که زیر اون عبا جمع شده‌ن!

عظمت حضور پنج تن در ذهن خدا، جبرییل رو چنان به شوق می‌آره که دلش می‌خواد نفر ششمشون باشه. اجازه می‌خواد و خدا هم اجازه می‌ده. مطمئنم این آرزوی فرشته‌های دیگه هم بوده. چه بسا اونا هم از خدا درخواست کرده باشن و خدا هم بی نصیبشون نذاشته باشه!

صوت چهارم

صحنۀ سوم خونۀ فاطمه و علی و حسن و حسین به اضافۀ حضور حضرت جبرییله که خبر استجابت دعای پیامبر رو از طرف خدا ابلاغ می‌کنه:‌ای رسول مکرم! خدای تبارک و تعالی دعای تو رو شنید و اراده کرد هر نوع پلیدی و ناپاکی از وجود تو و خاندانت دور باشه؛ و از من که جبرئیلم، بشنو و خوشدل باش که عزیزتر از شما نزد خدای تبارک و تعالی آفریده‌ای نبوده و نیست و نخواهد بود. پاک‌ترین و منزه‌ترین!

پیامبر خوشحال از این استجابت برای این که شیعیانش هم دلخوش بشن و از این هدیۀ خداوندی سهمی ببرن، قسم می‌خوره که اگر در هر محفلی از محافل شیعیان حکایت پنج تن آل عبا ذکر بشه، فرشته‌ها به جمعشون ملحق می‌شن تا هم براشون طلب آمرزش کنن هم ترس و دلتنگی و غم و غصه رو ازشون دور کنن هم حاجاتشون رو برآورده کنن! بابتش تضمین داده! محمد امینه! حرفش سنده! ردخور نداره!

صوت پنجم

موقعی که شروع کردم به خوندن حدیث، فقط یه خواسته از خدا داشتم، این‌که ترس از دل مونا دور بشه، اما وقتی رسیدم به جایی که پیامبر از خدا می‌خواد هر نوع ناپاکی و پلیدی رو از پنج تن آل عبا دور کنه، منم از خدا خواستم به حق پنج تن نه فقط ترسو از مونا که از دل همۀ بچه‌های کوچیکی که زیر بمبارونن، دور کنه؛ و وجودشونو حفظ کنه!

حس حضور فرشته‌ها قوی بود.

وسط دعا بودیم که حامد برگشت و بی سر و صدا رفت نشست روی مبل. مطمئنم فرشته‌ها دستی هم به سر و گوش حامد کشیده‌ن، وگرنه چرا باید فضای سنگین و تلخ پیش از شروع دعا اون طور سبک و رقیق و رفیقانه شده باشه که بیاد بشینه کنارم و بگه: ببخشین تورو خدا عموجون اگه یه وقت جسارتی کردم!

وعدۀ افطاری رو هم که خانمش برای جمعه شب ازم گرفت، کار فرشته‌ها می‌دونم. زن به جوشی نیست. پرسید: خانم بچه‌ها که تا جمعه بر می‌گردن؟

گفتم: ان شاء الله. قرارمون که اینه، البته اگه نخوان بیشتر بمونن!

یا مثلا مونا... اول اینو بگم که اگر حدیثو هم نمی‌خوندیم، لرزش پا‌های مونا خوب می‌شد همون طور که اشک ریزیش پیش از خوندن حدیث قطع شد یا حالت سرسامی که داشت. اما شک ندارم آرامشی که پیدا کرده بود، نتیجۀ تضمین پیامبر بود. فرشته‌ها حسابی بهش رسیده بودن، این قدر که شبیه خودشون شده بود. انگار با یه دستمال تمیز غبارو از سر و صورتش پاک کرده باشن. برگشته بود به حال و هوای سابق. بگو بخند می‌کرد. نگاشو نمی‌دزدید و چه محبتی هم تو چشماش بود. موقع خداحافظی دویید اومد بغلم کرد، محکم. چون می‌دونه دلم برای ترکی حرف زدنش ضعف می‌ره، گفت: آللا‌ها تاپشیردیم! *

حتما که نباید اتفاق خارق العاده‌ای بیفته که بگیم معجزه شده! الان که دارم اتفاقات قبل و بعد از خوندن حدیثو مرور می‌کنم... بگذریم... هر کی می‌تونه تفسیر خودشو داشته باشه... من یکی اسم همین مقدار حس خوبو می‌ذارم معجزه!

به خدا سپردمت.

بازدید از صفحه اول
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
گزارش خطا
Bookmark and Share
X Share
Telegram Google Plus Linkdin
ایتا سروش
عضویت در خبرنامه
نظر شما
آخرین اخبار
ترامپ: به نتانیاهو گفتم در حمله به لبنان دقت کند!
ایندیپندنت: طوفان جنگ علیه ایران دو هفته دیگر به انگلیس می‌رسد
برنامه حرکت شناور‌های مسافربری و حمل خودرو کیش، پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت
رژیم اشغالگر به تعهداتش در توافق آتش‌بس در نوار غزه عمل نمی‌کند
تخریب کامل ۳۵ واحد تجاری و مسکونی بروجرد در جنگ
نفت رکورد ۱۲۲ دلار را زد
هلاکت ۲ شرور مسلح در جنوب سیستان و بلوچستان
یورش رژیم صهیونیستی به ناوگان جهانی الصمود
نفت از ۱۲۰ دلار گذشت
انتقاد ایران از بی‌عملی نهاد‌های بین‌المللی در قبال حملات آمریکا و رژیم صهیونیستی
رمز پیروزی ایران، وجود رهبری و میدان‌داری مردم است
خسارت ۳۰۰ میلیارد تومانی سیل به جاده‌های دلفان
کامیونداران استان زنجان؛ همراه و همدل با وطن
تقویم روز و اوقات شرعی گیلان، ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
تقویم و اوقات شرعی زنجان ۱۰ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
رایزنی تلفنی عراقچی و نبیه بری  
بانگ اتحاد و همدلی در شصتمین شب حضور مردم ارومیه در خیابان
تقویم و اوقات شرعی پنج شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ به افق قم
زمین نه؛ تکه‌ای از خاکِ آسمان است این...
صلیب سرخ به تعهدات خود در قبال حمله به ایران عمل کند
  • پربازدیدها
  • پر بحث ترین ها
اعتماد ۸۹/۹ درصدی مردم به توان نیروهای مسلح
افزایش قیمت جهانی نفت و فشار هم‌زمان بر اقتصاد اندونزی
مسابقه «حروف دانش» از شبکه آموزش
استفاده از ظرفیت نیرو‌های عملیاتی برای مدیریت مصرف گاز
ارائه خدمات نوین قضایی به شهروندان
کشف سلاح در مرز‌های سیستان و بلوچستان
عارف: حیدرعباسی از شخصیت‌های اثرگذار در پاسداشت فرهنگ غنی آذربایجان و ایران بود
برخورد قاطع دستگاه قضا با اخلالگران در حوزه مایحتاج مردم
پنجاه و نهمین حضور شبانه شهروندان منطقه ۱۸ در میدان معلم
ملت متحد و ولایتمدار بار دیگر دشمن را تحقیر کرد
خسارت ۳۰۰ میلیارد تومانی سیل به جاده‌های دلفان
ساخت نخستین تیمچه ساماندهی خدمات در مشهد مقدس
تمهیدات ترافیکی اجتماع بزرگ امام رضایی‌ها در پایتخت
رد ادعا‌های بی‌اساس دبیرکل شورای همکاری خلیج فارس علیه ایران
سرلشکر رضایی: دشمن خطا کند، از آن‌ها اسیر می‌گیریم
پرچم متبرک حرم رضوی در مناطق مختلف خراسان شمالی  (۱ نظر)