پخش زنده
امروز: -
این روزها اگر از حال مدرسه میناب بپرسی، میگوید: همه شاگردهایش در خالیِ دلگیر نیمکتهای شکسته و سرخ، حاضری زدهاند؛ اما بیش از چهل روز است که «ماکان» غایب است.
به گزارش خبرگزاری صدا و سیمای مرکز ایلام؛ زبان ندارد؛ اما اگر پای صحبتهای مدرسه میناب بنشینی؛ حرفهای زیادی برای گفتن دارد که گفتن ندارد؛ آخر، آخرش دلت خون میشود؛ از شنیدنش...
آری! راوی اگر میخواهی، چه زبانی رساتر از مدرسه شجره طیبه میناب؟!
در دل خون او چه گفتهها و ناگفتههایی، دلت را خون میکند.
آخر؛ این مدرسه شهدایی داده است که سنشان برای شهادت خیلی کم بود؛ خیلیها تازه قلم به دست گرفتن را یاد گرفته بودند و دستشان قلم شد، آنها تازه داشتند در باره موضوع در آینده میخواهید چه کاره شوید، انشاء مینوشتند که ناگهان زنگ آخرِ زندگیشان به صدا درآمد و چشمهایشان به روی آیندهای که هرگز نیامد، بسته شد؛ و امروز همه، حاضری دادهاند؛ دانشآموزانی که نه دستی برای بلند کردن دارند و نه پایی برای ایستادن؛ با قطعه، قطعه اعضا و جوارحشان؛ اما یک نفر است که هنوز غایب است؛ «ماکان نصیری»، بعضیها میگویند شاید بدنش پودر شده و بعضی حدس میزنند که شاید آنقدر تکه، تکه شده که قابل شناسایی نیست و یا شاید زنگ تفریح؛ بمب، مستقیم بر سر شادیهای کودکانهاش خورده باشد...
کیف و کتاب پارهاش؛ اما هست؛ تا روایتگر کودککشانی باشد که ژست بشردوستانه میگیرند و جازه صلح جهانی...
ده، بیست، سی، چهل؛ نَه... خیلی از آن بچهها هنوز بیشتر از این اعداد را بلد نبودند که بشمارند؛ اما چرخش بیرحم زمین با تیر خشم انساننماهای کوردل، تعداد پرپر شدنشان را به ۱۲۰ نفر رساند.
و، اما این مدرسه از ۲۶ معلمی که آخرین درسشان را با شهادت، سر کلاسی در آسمان؛ با شاگردهای شهیدشان برگزار کردند، هم خبر داد.
مدرسه شجره طیبه از مویههای حماسی مادرانی که هنوز برای مادر شهید شدن، خیلی جوان بودند و از هفت پدر و مادری که همراه بچههایشان در لابهلای کیف و کتابهای سوخته و تکههای پاره، پاره اعضاء فرزندان دلبندشان جان دادند، هم گفت و از جنین شش ماههای که هنوز تلخیها و درنده خوییِ دنیای ندیدهاش را ندیده بود و بدون قدم گذاشتن به آن؛ از دنیا رفت.
عجب کربلاییست برای خودش!
راننده سرویس مدرسه هم، دربست تا بهشت رفت تا در سفر آسمان هم، بچهها را تنها راهی نکرده باشد.
اما کربلای مدرسه میناب یک راوی زنده هم دارد که زینب گونه به شهادت مظلومانه همشاگردیهایش، شهادت میدهد.
«آنا» تنها بازمانده کاروان شهدای مدرسه میناب است؛ او که قدرت تکلمش را از دست داده بود و بعد از چند روز تلاشِ روانکاو، حالا با لکنت حرف میزند، میگوید؛ زنگ تفریحشان بوده که ناگهان زنگ آخر زندگیِ تمام همشاگردیهایش زده میشود و حالا او مانده و خاطراتی که زبانش را به لکنت انداخته است.
اگرچه ساعت دیواری تاریخ، هرچند وقت یکبار به دست گرگهای درنده خو در این مرز و بوم کوک میشود؛ اما حافظه همین تاریخ، سر خم کردن ایرانی را در برابر اجنبی و زورگویان و نامحرمان این دیار به یاد ندارد؛ آری! این خاک همین قدر غیور، سربلند و دلیر است؛ خاکی که مردمانش، با ایستادگی زندگی میکنند و ایستاده میمیرند.
نویسنده: زهرا پوراسماعیل